2009/11/14

...

عاشق میشم اما،
بدون زنجیر...

2009/11/10

...

بیگانگی نگر که من و یار چون دو چشم
همسایگی کرده ایم و خانه ی هم را ندیده ایم

لینکهای جالبیند.اگه دوست داشتی ببین:

2009/11/06

چطوره؟

خیلی خوب نگرفتم. اما ممنظره اش خیلی قشنگ بود.

2009/11/03

چون خیلی زیبا بود

همین الان خوندمش. زیبا بود؛ حتا اگر در ظاهر بمونی؛ و اگر که به معنا بِری، زیباییَش بی حد میشه. کاش! آدما می تونستند، یک صدم این دید رو داشته باشند، دنیا بهشت نمی شد اما کم از بهشت هم نداشت. حرف زدن، اونم از نوع صادقانه و بی ترس؛ گوش کردن، اونم نه صِرفِ گوش کردن که شنیدنِ با آرامش؛ احترام به هم در عین تضاد و اختلاف؛ ارزش قائل شدن برای هم، به شرط انسانیت؛ دوست داشتن، بی دلیل و قید و شرط ... .

هم سفر
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،.......... حفظ کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم.

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم. منتخبی از کتاب "چهل نامه کوتاه به همسرم" نوشته زنده یاد نادر ابراهیمی

یه دفتر تازه

دیشب رفته بودم یه دفتر تازه بخرم. آخه این یکی دفترم هم دو-سه برگی بیشتر ازش نمونده بود.
وارد مغازه که شدم، یه دختر بچه 9-10 ساله، داشت یه دفتر انتخاب می کرد واسه خودش. 5-6 تا دفتر جلوش بود اما انگار هنوز مُرَدد بود کدوم رو انتخاب کنه. به فروشنده گفتم چه جور دفتری می خوام. دو تا نمونه واسم آورد؛ دخترک نگاهش رو از رو دفترها برداشته بود و همه ی حواسش به ما بود. از دفترهایی که آورده بود خیلی خوشم نیومد، یه کم بیشتر واسه اش توضیح دادم که چی می خوام، دوتا دیگه برام آورد. تقریباً همونی بود که می خواستم. دفتر تو یه کاوِر بود، از فروشنده اجازه گرفتم که دَرِش بیارَم و ببینمش، خودش برام درآوردش. دخترک چشم از ما برنمی داشت. همون جور که داشتم ورق می زدم، دیدم نگاهش با ورقهای کاغذ ورق می خوره. اَزَش پرسیدم: می خوای ببینیش؟ با سَرِش جوابم رو داد که: آره. دفتر رو دادم بهش. تا اون داشت اون رو نگاه می کرد، از فروشنده خواستم یه مدل دفتر دیگه هم واسَم بیاره. گفت از اون چیزی که می خواید، فقط همین یکی مونده. دوباره دخترک نگاهش رو از رو اون دفتر برداشته بود و همه ی حواش شده بودیم ما و این دفتر جدید. دوباره دیدم داره سعی می کنه تا این دفتر رو هم ببینه. باز اَزَش پرسیدم: می خوای ببینی؟ و باز هم با سر جوابم رو داد که آره. دفتر رو گذاشتم جلوش و به فروشنده گفتم: یکی از همین می برم (همونی که اول انتخاب کرده بودم. یه دفتر ساده، با جلد مقوایی ضخیم به رنگ سبزِ پسته ای). دخترک هم فوراًَ اون دفتر رو گذاشت زمین و گفت: به من هم از این بدید. فروشنده نگاهش کرد و گفت چه رنگی؟ و جواب اومد: سبز. درست همون چیزی که من انتخاب کرده بودم. می بینی؟ چقدر سریع و بدون هیچ هماهنگی و آماده شدنی از قبل، آدم می شه الگو واسه یکی، می بینی؟

2009/11/02

یه روح + یکی دیگه = ؟

به نظرت، اگه دو تا روح با هم گِره بخورن، چی میشه؟
...
اینو دیروز خوندم گوش کن:

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش، به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن
و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف،
زیر شیر مجاور؟

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد؟
و سطح روح،
پُر از برگ سبز خواهد شد؟
کجاست سمت حیات؟
(سهراب)

2009/10/29

میلاد مبارک

شب از نیمه گذشته بود.
خوابش نمی برد.
شبِ دومی بود که رسیده بودند.
از قبل یه اتاق چهار تخته رزرو کرده بودند.
یه کم سرِ جاش قِل قِل خورد که شاید بتونه بخوابه.
اما نشد.
آروم رفت کنار تختِ شادی.
حس کرد اونم خوابش نمی بره، حداقل تا حالا که نبرده.
آروم، جوری که باقی بیدار نشوند، گفت:
بیداری؟ من دارم میرم حَرَم. میای؟
همون جور که چشماش بسته بود جواب داد: الان؟ بذار واسه فردا صُب. صُب میریم با هم.
گفت: نه. من میرم. تو بخواب. من خوابم نمی بره.
دلش نیومد. یه کم غُرغُر کرد و از جاش بلند شد. انگار زورش کرده باشند.
نه دلش میومد نره و بذاره تنها بره. نه هم دلش میخواست از رختخواب جدا شه. آخه تازه چشماش گرم شده بود.
یه حس کنجکاوی هم مدام توش دور می زد که ببینه، دوِ نصفه شبِ حَرَم چه شکلیه.
زیرِ لب می گفت: خُب صُب می رفتیم دیگه. آخه الان چه وقته رفتنه.
فکر می کرد اگه الان بِرَن بیرون، همه جا ساکت و آرومِه و خلوت.
بی سر و صدا حاضر شدند. جوری که کسِ دیگه ای بیدار نشه.
از در که اومدند بیرون، واسش جای تعجب بود. انگار به عوضِ دو نصفه شب، ساعت 10 صبه.
همه ی مغازه ها باز بودند. یه عالمه آدم تو خیابونا بود. ماشینا. آدما. شهر روشنِ روشن بود و شلوغ.
انگار روز بود. واسش جالب بود. دیگه کمتر بهونه ی تختخوابشو می گرفت.
هر وقت می گفت الان چه وقت بیرون اومدنه، داشت خوابم میبرد، جوابش میومد که: نیومدیم اینجا که بخوابیم. دو روز دیگه برمی گردیم خونه همش بخواب.
دیگه اون یه ذره خوابم از سَرش پریده بود.
رسیدند دَمِ حَرم. بعدِ بازرسی، رفتن تو.
امید داشتند که این موقع شب، دیگه حَرَم خلوت شده باشه.
اووووووووووووه. انگار هیشکی خواب نداشت. هنوز همه ی مردم چسبیده بودند به ضریح. کَنده هم نمی شدند.
عاشقِ صدایِ زنگِ ساعتِ تو صحنِ اصلی بود.
"دَنگ. دَنگ"
خوشحال بود که تو اون تقریباً سکوتِ شب، این صدا رو می شنوه.
بعد با هم رفتند مسجدِ گوهرشاد.
کاشیکاریهای فیروه ای رنگش فوق العاده بود. انگار برجسته به نظر می اومدند. همیشه این کاشیکاریها رو دوست داشت. دوست داشت یه گوشه بشینه و زُل بزنه به کاشیها. ساعتها و ساعتها. آرامش عجیبی داشتند.
حالا هم تو نورِ چراغ های شب، زیباتر به نظر می اومدند.
بعدِ کلی دور زدند، دیگه تصمیم گرفتند برگردند.
"شبِ قشنگی بود.
خیلی خوش گذشت.
خوب شد نخوابیدم."
تولدت مبارک.